۱۵ مطلب با موضوع «دانشگاه» ثبت شده است

هم‎کلاسیای خوبی دارم خلاصه

تو این مدتی که ننوشتم، یه سری یادداشت تو گوشیم برداشته بودم از سوژه‎های مختلفی که گیر آورده بودم و می‎خواستم راجع بهشون بنویسم. از Sir Lancelot و Sir bounce-a-lot گرفته، تا "مانتوی صعب‎الاتو" و "آیه غیرشریفه". ولی خب ننوشتم و بیات شدن دیگه.

الان می‎تونم از دو سه روز گذشته بنویسم. از چهارشنبه شروع می‎کنم.

صبحش سر کلاس ترجمه، استاد ح. که اتفاقا اصلا و ابدا محبوب بچه‎ها نیست، دوباره از من تعریف کرد؛ برگه‎م رو هم که بهم داد، دیدم بالاش نوشته:

You're already a translator!

(که ترجمه سرهم بندیش می‎شه "تو همین الانشم مترجمی!")

که خب بلافاصله تو قیافه بچه‎ها یه "هم‎خوردگی" خاصی دیده می‎شد که بهشون برخورده بود که استاد چرا از من تعریف کرده. که من با این که درک می‎کنم چرا حسادت وجود داره و شاید خیلی جاهای زندگیم همین حسادت به بقیه استارت فعالیت‎هام رو زده، ولی خب چرا باید این‎جوری نشون بدین به طرف لامصبا؟

به هر روی. کلاس و تعریفای استاد گذشت و من رفتم سراغ استاد بعد از کلاس، که ازش بپرسم ببینم برای پروژه‎مون، می‎تونیم از همینگوی انتخاب کنیم یا نه، ولی استاد گفت می‎خواد من رو مسئول پروژه کنه و فلان و بهمان، و خلاصه درگیر حرف شدیم و من با استاد رفتم بیرون.

ساعت بعدش، کلاس ترجمه اسلامی. رفتم سر کلاس،دیدم به جز دوتا از ترم بالاییا، از بچه‎های خودمون کسی سر کلاس نیست. با این که تعجب کردم، نشستم سر کلاس؛ چون هیشکی بهم نگفته بود که کلاس رو قراره کنسل کنیم یا چی. استاد هم که خدایش بیامرزد، یک ساعت و بیست دقیقه با این دوتا ترم بالایی چرت و پرت گفت و نذاشت ما بلند شیم بریم. من هم که امتحان داشتم ساعت بعدش و نخونده بودم.

زجر کشیدم قشنگ.

از اون بهتر، بعد از یه ساعت هم‎کلاسیم بهم زنگ زد، که جواب ندادم. اسمس داد که "کچایی؟"، منم گفتم سر کلاس. جواب داده:

"عه، مگه کلاس تشکیل شده؟ :))))"

به خدا می‎خواستم پیداش کنم و تیکه تیکه‎ش کنم. همه‎شون هماهنگ کرده بودن و به من نگفته بودن!

باز کظم غیظ کردم رفتم.

یه نکته تو پرانتز هم این که، چون معمولا من جزوه‎های خوبی می‎نویسم، بچه‎ها زیاد ازم جزوه‎ می‎گیرن. از ترم پیش هم بنا به گفته امام حسین(ع) که "نیاز مردم به شما، از نعمت‎های خدا بر شماست"، سعیم رو کردم بی حرف جزوه بدم بهشون و حرص نخورم که جزوه‎م رو دست به دست بین خودشون می‎گردونن. 

(یادی بکنیم از ترم سه، که عزیزان جزوه تایپ شده من رو بی اجازه گرفتن فرستادن تو گروه و صبح امتحان دیدم جزوه پرینت شده‎م دست تک تکشونه)

ولی چهارشنبه یکی‎شون اومد پیش من (که خودش از من جزوه نگرفته بود) و از دست خطم تعریف کرد و بعدش گفت:

"ولی یه تیکه از جلسه آخر با اونی که من نوشته بودم تناقض داشت‎ها، اشتباه نوشتی" 

خب نخون خواهر من! نخون! تو که خودت جزوه داری اصلا بی‎جا کردی جزوه من رو گرفتی. دیگه ناز نخودکشمشی‎تون رو کجای دلم بذارم آخه؟!

خلاصه. این‎قدر حالم داغون بود و گرفته، که بعد از نماز خوندن همون‎جا تو نمازخونه زنگ زدم به مامانم و با بغض براش تعریف کردم که چه جوری باهام رفتار می‎کنن.

بعدش هم با همون اخلاق نداشته رفتم سر کلاس. اون‎جا بود که دیگه عنان از کف از دست دادم.

بچه‎ها داشتن از همدیگه می‎پرسیدن کلاس قبلی تشکیل شده یا نه؛ بعد یکی‎شون بلند برگشت گفت ازفا رفته. بعد یکی‎شون چرخید طرف من و گفت:

"واقعا؟! تو رفتی سر کلاس؟!"

"آره"

"چرا خب؟!"

"چون هیشکی بهم نگفته بود نباید بریم."

"من که سر کلاس گفتم نریم!"

"من داشتم با استاد حرف می‎زدم کلاس که تموم شد. کسی بهم نگفت."

یکی از پسرا با یه نگاه عاقل اندرسفیه:

"یعنی شک هم نکردی؟"

"نه. دوتا بچه‎های ترم بالایی بودن."

دختره:

"الان یعنی همّه ما غیبت خوردیم؟!"

"من نمی‎دونم."

"اسم شما رو پرسید؟"

"آره."

خب خیلی دلتون می‎خواست کسی سر کلاس نره، یا باید یه کلمه تو اون گروه دانشگاه می‎نوشتین، یا فکر می‎کردین کسی که داره با استاد حرف می‎زنه درگیر شر و ورایی که شما بعد از کلاس می‎گید رو نمی‎شنوه. می‎خواستین غیبت نخورین باید به اون دوتا ترم بالایی هم می‎گفتین. به فرض که من نمی‎رفتم، اون دوتا هم نمی‎رفتن؟

این بود وضع چهارشنبه‎ی من، منهای این که بعد از کلاس هم دوستان بیخ گوشم حشیش کشیدن و من بعدا فهمیدم حشیش بوده.

پی‎نوشت: تغییر نام دادم. می‎خوام مطمئن باشم کسی این‎جا رو با حدس و گمان پیدا نمی‎کنه.

  • Nova
  • جمعه ۱۱ آبان ۹۷

بد نبود در کل

 *یکشنبه رفتم سر کلاس اندیشه یک، کلاسم هم با ترم یکی‎های اسپانیایی یکیه.

عجب واج آرایی‎ای شد :دی

استادش از این آخوندای دوست داشتنی بود. از وقتی اومد سر کلاس، شروع کرد به حرف زدن و خندیدن با بچه‎های ترم اولی‎ای که برای اندیشه، ده تا خودکار رنگی و یه کلاسور آماده کرده بودن و کتاباشونم روی میز چیده بودن.

کلاس داشت می‎ترکید. همه هم یه جوری با شور و شوق با هم حرف می‎زدن؛ که قشنگ از دور معلوم بود تازه اومدن دانشگاه. انرژی داشتن. حالا اگه یه سر به کلاسای ماها بزنین، همه‎مون با هم مشکل داریم و تازه، خسته هم هستیم. کلا کسی چیزی نمی‎گه.

استاد که شروع کرد به مقدمه چینی برای درس، بلافاصله یکی از بچه‎ها با ژست "من فکر می‎کنم خیلی باهوشم و بامزه؛ و این رو باید با کل کل کردن با استاد به همه بچه‎ها ثابت کنم و من آلفای این کلاسم"، یه تیکه‎ای به استاد پروند. استاد با خوش خلقی هر چه تمام‎تر جوابش رو داد. دوباره تا اومد حرفش رو بخیه بزنه؛ این دختر یه چیز دیگه‎‎ای گفت؛ و خب در راستای همین بقیه هم کم کم روشون تو روی استاد باز شد و شروع کردن به ژست اعتراضی گرفتن و شکایت از وضع کشور و الخ.، یه جوری که انگار استاد ما مستقیما و شخصا مسئول این اوضاعه.

خب اوایلش من این رفتار رو گذاشتم به پای بچگی و ناپختگی؛ولی وقتی یه کم کار بیخ پیدا کرد و استاد همچنان با روی خوش و خنده داشت جوابشون رو می‎داد( بحث رو هم نمی‎پیچوند حتی، کاری که من دیدم استادای دیگه به وفور انجام می‎دن) دیگه اعصابم به هم ریخت.

نمی‎دونم واقعا این چه وضعیه که تو سیستم آموزشی ما، بچه‎ها هم قربانی‎ان، هم مستبد و زورگو. مگه حدیث نداریم که "کسی که به من یک کلمه بیاموزد،مرا بنده‎ی خویش کرده است"؟ خب چرا این بچه‎ها (و بچه‎‎های هم‎سن و سال من، قاطی ماها هم این مدلی کم نبودن) با همچین مفهومی آشنا نیستن اصلا؟ چرا روحیه پرسشگری و اعتراضی رو عالی یاد گرفتن (که خوب هم هست واقعا)، ولی نمی‎دونن به چی باید اعتراض کنن و اتفاقا اون جایی که حقشون ناحق می‎شه، جیکشون در نمیاد؟

بابا خب استادی گفتن، شاگردی گفتن. اصلا استادی به جهنم، بنده خدا از بابای شما بزرگ‎تره، دیگه اگه یه کلمه این‎ور و اون‎ور می‎گه گیر ندین بهش. به خصوص وقتی دقیقا می‎دونید منظورش چیه و صرفا دنبال ایراد می‎گردید برای تحقیر کردن و زیرسوال بردن.

تو پرانتز اینم بگم که از یه کلاس سی و خرده‎ای نفره اسپانیایی، شاید نصفشون بینی‎هاشون رو عمل کرده بودن و چند نفری هنوز هم چسب بینی‎شون سرجاش بود. نمی‎دونم واقعا برای چی.

   *بعد از مدت‎ها از سر بیکاری رفتم سراغ توییترش.یه جایی نوشته بود "نمی‎دونم چرا دوست نزدیکم باید وقتی استوری سلفی می‎ذاره منو هاید کنه". (چقدر کلمه انگلیسی. معادل ندارن چرا؟ :|)

ولی من می‌دونستم. چون عین این رفتار رو با من کرده بود، چون با یه کار کوچیک، حس بی‎ارزش بودن و اضافی بودن بهم داده بود و چون نفر اولی نبود که باعث شده بود فکر کنم خیلی راحت تو جمع دوستام قابل جایگزینی‎ام.

   *استاد روش تحقیق‎مون رو سرنگون کردیم. آخر هفته پیش یکی از بچه‎ها نامه غرایی به مدیر گروه نوشت و ما هم امضا زدیم و خلاصه، دستشون درد نکنه، یه استاد خوب آوردن برامون.

استاد جدید از نظر یه سری حرکات و رفتار، شبیه داییمه :| و خب از این نظر خوبه که من خیلی به داییم علاقه دارم :دی

ولی خب قطعا عیب هم داره دیگه. یه مقداری زیادی منبری حرف می‎زنه و حرفاش می‎تونه حوصله سربر بشه. به خاطر همین، همون نیم ساعت اول کلاس، حوصله نصف بچه‎ها سر رفت. به جز من. نمی‎دونم ساعت یه ربع به چهار بعدازظهر این انرژی رو از کجا آورده بودم، ولی با تمام قوا داشتم گوش می‎دادم. فلذا نتیجه گرفتم که در کل، مستمع خوبی‎ام. البته وقتی خسته نباشم :دی

یه موقعایی که خسته‎ام، بهترین سخنران دنیا هم که برام حرف بزنه، در به در دنبال ایراد حرفشم و یه کلمه‎ش هم تو گوشم نمی‎ره. ولی وقتی بخوام گوش بدم، ممکنه حرفای کسی که صرفا شعار می‎ده یا برای آدمای دیگه قابل قبول نیست هم روم اثر بذاره. مثل حرفای این استاد. البته که شعاربده نیست ان‎شاء‎الله، ولی اون قدری که من جدی گرفتم و واقعا روم تاثیر گذاشت، هیچ کس دیگه‎ای جدیش نگرفته بود :دی

این رو وقتی فهمیدم که زینب یه چیزی در گوشم گفت و تازه متوجه شدم بقیه خوششون نیومده :دی

    *دیروز با هدیه رفتیم استخر دانشگاه. خوشحال کننده‎ترین قسمتش این بود که هزینه‎ش از دوسال پیش تا حالا تغییری نکرده بود و همون دو هزار تومن مونده بود؛ و آخ جون که اونقدر تمیز هم بود ^_^

 این بود خلاصه‎‎ای از حوادث هفته‎ای که بر فائزه گذشت :))

  • Nova
  • جمعه ۱۳ مهر ۹۷

اوایل ترمه و بیکاری دیگه

 دو روزه اومدم خوابگاه. اتاق چهارنفره گرفتم این ترم؛ و تا حالا که خوب بوده. هدیه که هنووووووز نیومده، چون من یه اشتباهی کردم و بهش گفتم من جمعه می‎رسم که برم تخت بگیرم :|

هم اتاقی‎ای که جدیده و الان دو روزه با هم می‎زی‎ایم، اسمش فائزه ست. از بچه‎های الهیاته، و خب من تا حالا هیچ بنی بشری رو از این دانشکده نمی‎شناختم. تا حالا که هم اتاقی‎های خوبی بودیم برای هم.

پریشب که تازه رسیده بودم خوابگاه، با این که به ذهنم خطور کرد که برم پیگیر بشم ببینم کسی هست که بره دانشگاه امام صادق یا نه، نرفتم؛ چون حالم اصلا برای نشستن چند ساعته توی یه وجب جا خوب نبود. ولی دیشب، فائزه خیلی اتفاقی ازم پرسید که می‎خوام همراش برم مراسم یا نه؛ منم با این که اولش من و من کردم،ولی بالاخره اعلام آمادگی کردم و رفتم.

کلا پنج نفر بودیم، من و فائزه و زهرا دوست فائزه و سه نفر دیگه از دوستاشون. من فکر می‎کردم زهرا هماهنگ کرده با سرپرستی،ولی با این که این کارو کرده بود دم در نگهبان( همونی که پارسال منو ساعت چهار صبح، با یه چمدون گنده پشت در خوابگاه نگه داشت و دو قورت و نیمشم باقی بود که چرا بیدارش کردم :|) بهمون گفت که کسی باهاش هماهنگ نکرده و اگه بریم بیرون،تاخیر می‎خوریم.( کما این که من امروز از سرپرستمون پرسیدم و گفت زنگ زده بوده و این آدم بیماره کلا!)

من یه لحظه فکر کردم خب الان دیگه بچه‎ها برمی‎گردن و میرن که نامه‎ای، امضایی چیزی بگیرن و بیان. ولی زهرا در جواب نگهبان "باشه پس تاخیر می‎خوریم"ی تحویل داد و ما خیلی ریلکس و راحت رفتیم بیرون :دی

بچه‎های راحت و خوبی بودن، ولی خب من یه ذره معذب بودم؛ چون هم نمی‎شناختمشون و هم این که تنها مانتویی جمعشون من بودم.(البته وقتی رفتم تو دانشگاه امام صادق(ع)، فهمیدم تنها مانتویی بین اون همه جمعیت هم منم :|)

خلاصه که ما از اول مراسم نشستیم، تااااا آخر و ته و منتهی الیه و هم فیها خالدونِ! مراسم. من دیگه واقعا بعد از سخنرانی و روضه، دیگه اون دسته سینه‎زنی رو برنمی‎تابیدم و اونقدر بدنم درد گرفته بود که ولو شده بودم رو زمین و فقط با سرود تهش باهاشون خوندم :دی

حدود ساعت یازده و نیم، با بچه‎ها اومدیم بیرون که راه بیفتیم و برگردیم خوابگاه. زهرا دم در داشت جلوتر از ماها می‎رفت که یهو یه خانم مسن، بدون هیچ مقدمه‎ای، یقه زهرا رو چسبید و گفت:" خانوم شما مجردی؟"

ماها رو میگی. حالا من از یه طرف خنده‎م گرفته، از یه طرف می‎خوام خودم رو سنگین و رنگین نشون بدم که رومون تو روی این خانومه باز نشه. زهرا هم بنده خدا کپ کرد یه لحظه :دی برگشت و گفت نه. خانومه هم ول نمی‎کرد. گفت "شوخی می‎کنی!" که اینجا زهرا "نه والا"یی گفت و بلافاصله راه افتاد که در بریم :دی

خداشاهده تا دم در خوابگاه داشتیم به این سناریو می‎خندیدیم. بچه‎ها که مسخره بازی در می‎آوردن و می‎گفتن خب اگه خودت نمی‎خواستی، یکی از ماها رو مینداختی جلو و می‎گفتی ولی این یکی مجرده :))))

و زهرا هم گیر داده بود که من فردا شب برعکسشو خودم انجام میدم. میرم دم در دانشگاه وایمیسم، یقه هر خانوم مسنی رو که داره رد می‎شه رو می‎گیرم و می‎گم "عروس نمی‎خواین؟" :دی

خلاصه امر این که، من مسیر طولانی سربالایی رو خیلی حس نکردم با حرف زدن بچه‎ها.

امروز هم اولین جلسه اولین کلاس ترم پنج تشکیل شد. با دکتر پ. تاریخ ادبیات داشتیم، ولی خب از چهارساعت کلاس فقط دوساعت اولش رو رفتیم چون اون یکی کلاس بچه‎ها  نیومده بودن و این جوری خیلی از ماها عقب می‎افتادن. من که علی الحساب از استادش خوشم اومده و ان‎شاء‎الله که این حس متقابله :دی

سر راه برگشت از کلاس هم رفتم پودر رختشویی و شکلات تخته‎ای پسته‎‎ای و بادومی خریدم. بادومیش رو گذاشتم ببرم برای فرزاد، پسته‎ایش رو هم باز کردم و با وجود این که شکلات تخته‎ای دوست ندارم، دو تا تیکه‎ش رو خوردم و بد نبود در کل :دی

  • Nova
  • يكشنبه ۲۵ شهریور ۹۷

دوتا میشه ایشالا

+ هفته‎ی پیش یکی از اساتیدمون نتونست بیاد سرکلاس،و یه استاد جایگزین اومد که الحق عالی بود. این خانم دکتر م. جایگزین از قضا به غایت زیبا و خوش بر و رو و خوش سخن هم هست. این جلسه که استاد خودمون (که مَرده) اومد، اول کلاس بابت غیبتش عذرخواهی کرد و گفت :"البته خانم دکتر م. لطف کردن جای من اومدن؛ واقعا هم استاد بسیار عالی‎ای هستن."

و یکی از پسرامون برگشت گفت:" بله استاد، اتفاقا خیلی هم خانم باکمالاتی هستن!"

و نگاه چپ چپ همراه با خنده‎ی استاد :دی

+ قرار بود با استاد همین کلاس بریم بازدید موزه لوور. استادمون این موضوع رو هم پیش کشید و گفت یه سری از پیگیری‎هاش انجام شده، و حالا شماها باید برید بقیه کارش رو با انجمن علمی‌تون هماهنگ کنید. اگه بریم اونجا من و خانم دکتر فلانی(که مدیرگروهمون باشه) هم باهاتون میایم و ایشالا خوش می‎گذره.

دوباره، همون همکلاسی مذکور از استاد پرسید:

"استاد، خانم دکتر م. هم باهامون میان؟"

و خنده‎ی ریزریز حضار :دی

استاد ادامه داد که بهمانی، اگه یه بار دیگه بگی می‎شه سه بار، اون وقت برات یه غیبت می‎زنم! :))

و اون هم داشت می‎گفت که استاد این کار رو با من نکن که من همانا با غیبتای خودم دم حذفم همین جوری :دی

+آخر کلاس استاد بحث رو کشید سمت استفاده درست از زمان و تعطیلات. و داشت تعریف می‎کرد که در عید امسال چه ها که نکرده. بعدش هم اذعان داشت که از ده سال پیش به این نتیجه رسیده که جای یه روز بین سه‎شنبه و چهارشنبه خالیه و همیشه یه روز در هفته کم داره :))))

اون همکلاسی بهمانی مون هم در تایید حرف استاد ادامه داد که:" آره،من بعضی وقتا فکر می‎کنم که اگه من دوتا بودم، یعنی دونفر بودم، واقعا آدم بزرگی از آب در می‎اومدم!"

استاد که انگار منتظر چنین لحظه‎ای بود؛

یهو برگشت گفت:" حالا نگران نباش، کار پیدا کن، خونه بگیر، دونفر هم می‎شی!"

این دفعه دیگه کلاس ترکید :دی

حالا از اون بیچاره انکار و از استاد اصرااااار که دونفر شدنت رو هم می‎بینیم :دی

بهمانی هم یهو جواب داد:

" حالا استاد هر چی می‎خواین بگین، ولی من الان اگه یه چیزی بگم یه غیبت می‎خورم!"

و بله،استاد که داشت از خنده منفجر می‎شد نزدیک بود پاشه بزنه طرفو :))))

  • Nova
  • شنبه ۸ ارديبهشت ۹۷

دروگر تنها

[گرد و خاک‎های وبلاگ را می‎تکاند]

+ پنج دقیقه پیش اومدم بنویسم؛ تو خط دوم تا به کلمه "شکسپیر" رسیدم دیدم که "پ" سر جاش نیست :| یعنی هر چی دکمه مرتبط با پ رو می‎زدم تایپ نمی‎شد! روی ورد امتحان کردم که مطمئن بشم، دیدم دریغا که جا تره و پ نیست :| گشتم دیدم پ اومده یه جای خیلی عجیب در کیبوردم،و بیخیال پیگیری ماجرا شده و قصد نوشتن کردم که یک کلمه بعد دیدم کاما هم سرجاش نیست :| در این لحظه پنیک نموده، سیستم خود را ری استارت کردم و الان خدا رو شکر همه حروف در rightful place خودشون قرار گرفته‎ن :دی اگه کسی فهمید یهو چه فعل و انفعالاتی در دل لپ‎تاپ من رخ داده، بگه دور هم بخندیم :|

+ خب بنا بود از شکسپیر بنویسم. در واقع قصد داشتم از این بگم که چقدر خوشحالم که بالاخره علاقه به شکسپیر رو در خودم کشف کرده‎م و چقدر خوشحال‎ترم که اون ترجمه مزخرف رومئو و جولیتی که در دبیرستان خوندم باعث نشد که دیگه هیچی ازش نخونم. حقا که در زبان و ادبیات و ظرافت‎های نوشتار شکسپیر بسی اجحاف شده بود. چیه این ترجمه‎های بیخود :|

البته الان هم که دارم این رو میگم خیلی مطمئن نیستم که علاقه‎م به این بزرگ‎مرد ادبیات انگلیسی موندگار باشه؛ چون تازه دارم اتلّو رو می‎خونم و ایشالا در زمانی نزدیک هملت یا مکبث رو. ولی در عین "خیلی خیلی سخت" بودنش، واقعا خوندنش لذت بخشه!

+ یک استاد داریم که از بسیار قدیمی‎های رشته‎مونه و به غایت دوست‎داشتنی، دلنشین و متینه. درس دادنش جوریه که حتی اگه انگلیسی رو هم بلد نباشی می‎فهمی :دی فردا باهاش کلاس دارم و خیلی خوشحالم! کلا کلاس‎های سه شنبه با اختلاف بسیار زیادی تنها کلاسهایی هستن که باعث می‎شن تمام مزخرف بودن این‎جا و این جمع دانشجو رو به جون بخرم. این قدر که خوبن. کلاس اولم هم استادی داره که میبینیش انرژی می‎گیری. اصلا من سر انتخاب واحد این ترم به خاطر این دوتا استاد با آموزش درافتادم :دی

+ از دراماهای دانشگاه نگم که اگه شروع کنم می‎شه مثنوی هزار من. همین قدر بگم که خوشحالم که بالاخره و بعد از گذشت ترم قبلی-که فراتر از حد تصورم مزخرف بود- ملت دارن کم کم جایگاهشون رو در زندگی من یاد می‎گیرن و من هم دارم یاد می‎گیرم مستقیم بگم "نه". البته هنوز دارم روش کار می‎کنم. ولی بهتر شده اوضاع. از شعر گفتن دوستان برای معشوق و واسطه ازدواج شدن استاد که بگذریم، نسبتا همه چی خوبه خدا رو شکر.

+ دوباره شروع کردم به گوش دادن سخنرانی‎های پناهیان و خداوندا چقدر بعضی حرفاش آرامش بخشه. نیم ساعت هم بیشتر نیست هر جلسه‎ش. آهنگ که جواب نمی‎ده به اون گوش می‎دم. فعلا دارم سخنرانی‎هایی که در طی عید تو شلمچه با عنوان "کمی درباره حال خوب" انجام داده رو گوش می‎دم.

+ بریم که پست رو با یه شعر مورد علاقه‎ی من از Wordsworth تموم کنیم :دی

(اسم شعر رو یادم نمی‎اومد و نه حتی یک خطش رو :| ده دقیقه تمام فکر کردم تا یه خطش رو یادم بیاد که سرچ کنم! در اسرع وقت باید حفظش کنم، اف بر من که شعر مورد علاقم رو یادم میره!)

The Solitary Reaper

Behold her, single in the field, 
Yon solitary Highland Lass! 
Reaping and singing by herself; 
Stop here, or gently pass! 
Alone she cuts and binds the grain, 
And sings a melancholy strain; 
O listen! for the Vale profound 
Is overflowing with the sound. 
No Nightingale did ever chaunt 
More welcome notes to weary bands 
Of travellers in some shady haunt, 
Among Arabian sands: 
A voice so thrilling ne'er was heard 
In spring-time from the Cuckoo-bird, 
Breaking the silence of the seas 
Among the farthest Hebrides. 
Will no one tell me what she sings?— 
Perhaps the plaintive numbers flow 
For old, unhappy, far-off things, 
And battles long ago: 
Or is it some more humble lay, 
Familiar matter of to-day? 
Some natural sorrow, loss, or pain, 
That has been, and may be again? 
Whate'er the theme, the Maiden sang 
As if her song could have no ending; 
I saw her singing at her work, 
And o'er the sickle bending;— 
I listened, motionless and still; 
And, as I mounted up the hill, 
The music in my heart I bore, 
Long after it was heard no more. 

  • Nova
  • دوشنبه ۲۰ فروردين ۹۷
این وبلاگ متعلق به یک دانشجوی بی اعصاب،دارای فوبیای شناخته شدن در فضای مجازی و دارای علایق به شدت متنوع و بعضا متضاد می باشد :)