۵ مطلب با موضوع «مذهبی» ثبت شده است

#مادرت_کجاست

امشب فکر نمی‎کردم بتونم گریه کنم. فکر می‎کردم کلا دانشم نسبت به علی اکبر(ع) کمه و روضه‎ای که این مداحه داره می‎خونه هم کمکی نمی‎کنه و نمی‎تونم امشب.

تا این که دو پاره استخون، شهید گمنام آوردن تو.

  • Nova
  • دوشنبه ۲۶ شهریور ۹۷

اوایل ترمه و بیکاری دیگه

 دو روزه اومدم خوابگاه. اتاق چهارنفره گرفتم این ترم؛ و تا حالا که خوب بوده. هدیه که هنووووووز نیومده، چون من یه اشتباهی کردم و بهش گفتم من جمعه می‎رسم که برم تخت بگیرم :|

هم اتاقی‎ای که جدیده و الان دو روزه با هم می‎زی‎ایم، اسمش فائزه ست. از بچه‎های الهیاته، و خب من تا حالا هیچ بنی بشری رو از این دانشکده نمی‎شناختم. تا حالا که هم اتاقی‎های خوبی بودیم برای هم.

پریشب که تازه رسیده بودم خوابگاه، با این که به ذهنم خطور کرد که برم پیگیر بشم ببینم کسی هست که بره دانشگاه امام صادق یا نه، نرفتم؛ چون حالم اصلا برای نشستن چند ساعته توی یه وجب جا خوب نبود. ولی دیشب، فائزه خیلی اتفاقی ازم پرسید که می‎خوام همراش برم مراسم یا نه؛ منم با این که اولش من و من کردم،ولی بالاخره اعلام آمادگی کردم و رفتم.

کلا پنج نفر بودیم، من و فائزه و زهرا دوست فائزه و سه نفر دیگه از دوستاشون. من فکر می‎کردم زهرا هماهنگ کرده با سرپرستی،ولی با این که این کارو کرده بود دم در نگهبان( همونی که پارسال منو ساعت چهار صبح، با یه چمدون گنده پشت در خوابگاه نگه داشت و دو قورت و نیمشم باقی بود که چرا بیدارش کردم :|) بهمون گفت که کسی باهاش هماهنگ نکرده و اگه بریم بیرون،تاخیر می‎خوریم.( کما این که من امروز از سرپرستمون پرسیدم و گفت زنگ زده بوده و این آدم بیماره کلا!)

من یه لحظه فکر کردم خب الان دیگه بچه‎ها برمی‎گردن و میرن که نامه‎ای، امضایی چیزی بگیرن و بیان. ولی زهرا در جواب نگهبان "باشه پس تاخیر می‎خوریم"ی تحویل داد و ما خیلی ریلکس و راحت رفتیم بیرون :دی

بچه‎های راحت و خوبی بودن، ولی خب من یه ذره معذب بودم؛ چون هم نمی‎شناختمشون و هم این که تنها مانتویی جمعشون من بودم.(البته وقتی رفتم تو دانشگاه امام صادق(ع)، فهمیدم تنها مانتویی بین اون همه جمعیت هم منم :|)

خلاصه که ما از اول مراسم نشستیم، تااااا آخر و ته و منتهی الیه و هم فیها خالدونِ! مراسم. من دیگه واقعا بعد از سخنرانی و روضه، دیگه اون دسته سینه‎زنی رو برنمی‎تابیدم و اونقدر بدنم درد گرفته بود که ولو شده بودم رو زمین و فقط با سرود تهش باهاشون خوندم :دی

حدود ساعت یازده و نیم، با بچه‎ها اومدیم بیرون که راه بیفتیم و برگردیم خوابگاه. زهرا دم در داشت جلوتر از ماها می‎رفت که یهو یه خانم مسن، بدون هیچ مقدمه‎ای، یقه زهرا رو چسبید و گفت:" خانوم شما مجردی؟"

ماها رو میگی. حالا من از یه طرف خنده‎م گرفته، از یه طرف می‎خوام خودم رو سنگین و رنگین نشون بدم که رومون تو روی این خانومه باز نشه. زهرا هم بنده خدا کپ کرد یه لحظه :دی برگشت و گفت نه. خانومه هم ول نمی‎کرد. گفت "شوخی می‎کنی!" که اینجا زهرا "نه والا"یی گفت و بلافاصله راه افتاد که در بریم :دی

خداشاهده تا دم در خوابگاه داشتیم به این سناریو می‎خندیدیم. بچه‎ها که مسخره بازی در می‎آوردن و می‎گفتن خب اگه خودت نمی‎خواستی، یکی از ماها رو مینداختی جلو و می‎گفتی ولی این یکی مجرده :))))

و زهرا هم گیر داده بود که من فردا شب برعکسشو خودم انجام میدم. میرم دم در دانشگاه وایمیسم، یقه هر خانوم مسنی رو که داره رد می‎شه رو می‎گیرم و می‎گم "عروس نمی‎خواین؟" :دی

خلاصه امر این که، من مسیر طولانی سربالایی رو خیلی حس نکردم با حرف زدن بچه‎ها.

امروز هم اولین جلسه اولین کلاس ترم پنج تشکیل شد. با دکتر پ. تاریخ ادبیات داشتیم، ولی خب از چهارساعت کلاس فقط دوساعت اولش رو رفتیم چون اون یکی کلاس بچه‎ها  نیومده بودن و این جوری خیلی از ماها عقب می‎افتادن. من که علی الحساب از استادش خوشم اومده و ان‎شاء‎الله که این حس متقابله :دی

سر راه برگشت از کلاس هم رفتم پودر رختشویی و شکلات تخته‎ای پسته‎‎ای و بادومی خریدم. بادومیش رو گذاشتم ببرم برای فرزاد، پسته‎ایش رو هم باز کردم و با وجود این که شکلات تخته‎ای دوست ندارم، دو تا تیکه‎ش رو خوردم و بد نبود در کل :دی

  • Nova
  • يكشنبه ۲۵ شهریور ۹۷

و چگونه مردن

این پست رو امروز دم ظهر که تو سلف نشسته بودم نوشتم.

 

"هر کاری در عالم حکمتی دارد.خاصه مردن و چه جور مردن که آخر حکمت است."

صدای مرا از سلف خلوت دانشگاه میشنوید. سلف صرفا برای این خلوته که من یه ساعت خالی دارم و بقیه سرکلاسن.راستشو بخواین یکشنبه های هر هفته،تنها روزایی هستن که من واقعا حس میکنم دانشجو ام.

دارم به این نتیجه میرسم که در طی چند سال اخیر،از برون گرایی کم کم رسیدم به درون گرایی.هر چند حتی الان هم نمیشه گفت من یه درون گرام.ولی به هر حال،الان که تنها تو سلف نشستم،شیرکاکائو و کیکم رو خوردم،جزوه جلسه قبل کلاس داستان کوتاهم رو تایپ کردم و رمان در حال خوندنم رو هم گذاشتم کنار دستم که وقتی بقیه دارن ناهار میخورن،من اونو بخونم؛ خیلی حس بهتری نسبت به خودم دارم.

دیروز م. و زینب بهم زنگ زدن که بریم پیتزا بخوریم.نرفتم.نه چون کار داشتم(واقعا اون لحظه حسابی دستم بند بود.ولی دلیل اصلیم این نبود.) بلکه چون دلم نمیخواست هیچ گونه human interaction داشته باشم.یعنی اصلا وقتایی که م. بهم زنگ میزنه من استرس میگیرم که وای،حالا کجا میخوان برن.

چهارشنبه پیش رفتیم موزه سینما،باغ فردوس.با این که اون موقع واقعا به زور و صرفا به خاطر زینب همراهشون شدم،بهم خوش گذشت.ولی حتی زمانی که با م. تو کافه بودیم و اون داشت به پاتوق کردن کافه و آوردن آ. همراهش برای دفعه های بعد فکر میکرد؛من تو فکر دختری بودم که تنها و پشت به من نشسته بود و من حتی دسر انتخابیم رو هم از روی اون کپی کرده بودم. من داشتم فکر میکردم که چه جای خوبیه برای تنها نشستن،تنها اومدن،یه کتاب آوردن و خوندن و گهگداری هم کیک و بستنی خوردن. حتی به آوردن مامان و بابا و داداشم هم فکر کردم،اما یه لحظه هم از تصور این که یه بار دیگه با دوستام بیایم اونجا،لذت نبردم.

یکشنبه ها بهترین روزای هفته ان.غیر از آخر هفته هایی که میتونم برم خونه.

امروز سر کلاس انقلاب بحث راه افتاد.من گهگداری به حرفاشون گوش میدادم؛ولی داشتم برای خودم کتاب میخوندم.بیوتن.

دخترخاله عزیزم،که یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که بیشتر و بیشتر شبیهش بشم، آخر هفته برام یه سری کتابای امیرخانی رو آورد. دو تاش رو تابستون خونده بودم. منِ او و ارمیا. دخترخاله م ارمیا رو نخونده بود.هر وقت امتحان تخصصش رو داد،یکی براش میخرم.

داستان سیستان رو یک و نیم روزه خوندم.جمعه شب شروع کردم و دیشب تموم.مومن در هیچ چارچوبی نمیگنجد.

آخرین کتاب غیر درسی ای که خوندم،نامیرا بود.شباهنگ عزیز اینجا معرفیش کرد و منم همچو مرید،از مراد :) پیروی کردم و تو دهه اول محرم خوندمش.بهش نیاز داشتم.باید میخوندمش.تازه به هیات انصار ولایت هم معرفیش کردم،برای تبلیغات فرهنگی سال بعدشون.

یه روز هم کتابخونه دانشگاه رو زیر و رو کردم و یه کتاب دیگه از صادق کرمیار کشف کردم.درد.اسم کتابه.گویی راجع به جنگ تحمیلیه.فعلا تو طبقه کتابام تو اتاق داره خاک میخوره تا من کتابایی که از امیرخانی دارم رو تموم کنم.

بیوتن رو سر کلاس انقلاب شروع کردم و تا صفحه چهل و دو خوندمش.هر وقت اینترنتم دوباره وصل شد عکسشون رو میذارم. نشان کتابم هم به افتخار شباهنگ،جغده و من عاشقشم :دی

خیلی دلم میخواد بدونم کتابای امیرخانی به انگلیسی ترجمه شدن یا نه؟ اگه آره،من میخوام برای درس ترجمه م ازشون استفاده کنم.اگه نه،دلم میخواد یه روزی خودم بتونم همون طور ادبی ترجمه شون کنم...

اصلا من میخوام امیرخانی رو از نزدیک ببینم و باهاش بحث کنم.با میلاد دخانچی نیز هم.

 

دیگه میخوام جمع کنم و برم سر کلاس که خلوت تره.وقت ناهاره.من که امروز ناهار ندارم.چیزی که جالبه اینه که کل سلف پر و شلوغه و فقط میزی که من پشتش نشستم خالی خالی مونده.بقیه هم از من میترسن،یا شاید شناختنم.

آخر هفته دارم میرم خونه مون.دلم واقعا تنگ شده بود.گویی این که میگن دل به دل راه داره،پر بیراه نیست.چون هر چند من چیزی به مامان و بابا نگفتم که فکر نکنن لوس و ننر بار اومدم،پیشنهاد خودشون بود که آخر هفته که بر حسب اتفاق مامان جون هم سفره حضرت رقیه داره؛ منم برم خونه.

خونه.هیچی خونه نمیشه واقعا.من همون قدری که دوست دارم با دوستای نزدیکم،با هم اتاقیام، و به خصوص با خونواده م برم سفر، دقیقا به همون اندازه و حتی بیشتر بدم میاد با دوستای دانشگاهم برم بیرون. بزرگواری می‎گفت دوستای دانشگاه دوست نمی‎شن.راست می‎گفت.اون صمیمیتی که باید،کمتر بین هم دانشگاهی ها دیده می‎شه.ولی برعکس،بین خوابگاهیا زیاده :دی

 مثلا من با پنج نفر دیگه قراره امشب فیلم ببینیم.البته من قبلا فیلمه رو هزاران بار دیدم و دلیل نمیشه دلم نخواد دوباره ببینمش.

The Curious Case of Benjamin Button.

 

  • Nova
  • يكشنبه ۲۳ مهر ۹۶

مشهد نامه

به جان خودم میخواستم زودتر از اینا پست بذارم [از خودش شرم می‎کند] :دی

خب یه هفته‎ی اخیر رو سفر بودم.کجا؟همون جایی که هر یزدی اصیل سالی یه بار باید بره،مشهد!جای شما سبز و خرم.اولش قرار بود با مامان بزرگ و بابابزرگ بریم،ولیکن چون مامان بزرگ باید با هواپیما می‎اومد و حتما باید مامانم همراهش می بود و در اون صورت ما باید با بابا جاده ای می‎رفتیم،دیگه بیخیال قضیه شدیم و قرار شد مثل هر سال،خودمون با ماشین بریم.

از یزد تا مشهد اگه با مینیمم توقف حساب کنیم،حدودا دوازده ساعت راهه.که خیلی زیاده،این رو هم حساب کنیم که مسیر از طبس و بیابون های اطرافش عبور می کنه و بیابون طبس اصلا جای جالبی نیست.(تازه کنار جاده هم بقایای اون هلیکوپتر آمریکایی که سال 1980 در جریان عملیات آزادسازی گروگان های آمریکا تو صحرای طبس گرفتار طوفان شن شد و آتش گرفت موجوده.می تونید همونجوری در حال عبور هم ازش بازدید کنید)

بنابراین ما به مقدار کافی میوه و آب برداشتیم که دچار کمبود وبتامین نشیم و راه افتادیم.البته قبلش رفتیم خونه مامان بزرگ ها.مامان بزرگ پدری من تا جایی که یادمه هیچ وقت برامون آینه قرآن درست نکرده بود.این بار بابابزرگم همه مون رو از زیر قرآن رد کرد و خودش هم تا دم در اومد که یه لیوان آب با برگ توت رو بریزه پشت سرمون.

تو مسیر خیلی اتفاق خاصی نیفتاد.غیر از این که نزدیکی های تربت حیدریه من شاهد یه چاقو کشی بودم که چون از کنارش رد شدیم متوجه نشدم اون پسر عصبانی ای که با چاقو توی دستش از این ور بزرگراه میدوید اون ور و چند نفر نگهش داشته بودن،کسی رو هم زخمی کرد یا نه.

ما دقیقا دوازده ساعته رسیدیم مشهد.که به گفته بابا این سرعت رو مدیون سیستم کروز ماشینیم.من از کروز ماشینمون متنفرم.عمیقا.تا یه ذره سربالایی میشه یه جوری یهو هی گاز میده،هی ول میکنه که قلب آدم میریزه.تازه اونم منی که از شیب و هرگونه سربالایی و سرپایینی می‎ترسم.(دانشگاهمم اصلا تو شیب نیست :|)این رو هم در پرانتز داشته باشید که ما اوایل تیرماه رفتیم تبریز و اردبیل، کل مسیر رو هم بابا اصرار داشت ماشین رو کروز باشه :|

مشهد رفتن ما بسیار ساده ست.میخوابی،بیدار میشی،غذا میخوری،میری حرم.یه روزش رو هم رفتیم طرقبه.پارسال رفتیم شاندیز،امسال طرقبه.بقیه ش فقظ حرم،و در کل حدودا پنج ساعت خرید تو میدون 17 شهریور،اونم به خاطر این که ما مایحتاج سالمون رو از مشهد می خریم.البته من مجموعا خریدام زیاد بود امسال.حدودا یه ساعتی هم برای خرید انگشتر رفتیم بازاررضا.

شاهکار سفر امسال،اون یه روزی بود که بعد از حرم رفتیم طرقبه.همه چی داشت خوب و عالی پیش می‏‎رفت تا این که ظهر شد و ما تصمیم گرفتیم بریم رستوران.بابا یه همسفر حج داشت،که قبلا ازش دعوت کرده بود هر وقت رفتیم مشهد،بریم سراغ رستورانش تو طرقبه.بماند که بعد از یک ساعت گشتن،بالاخره با پرس و جو فهمیدیم که این رستوران چندساله بسته شده.دیگه بیشتر به خودمون فشار نیاوردیم و همونجا رفتیم سمت یه رستوران دیگه که توش خوشگل بود.

دم در هر رستوران یه نفر وایساده بود که هم مشتری جذب میکرد،هم جای پارک رو به مشتریا نشون میداد.خلاصه همین که ما پارک کردیم و پیاده شدیم،بابا بهش یه خسته نباشید گفت،اونم جواب داد:

"نه اختیار دارید؛ما که به خصوص برای شما خیلی احترام قائلیم،همشهری رئیس مایید".

حقیقتا نباید اینو به بابای من می گفت :|

خلاصه بابا با پرسیدن اسم و فامیل صاحب یزدی رستوران متوجه شد ما نمیشناسیمشون(اینم بگم که تو یزد خیلی عادیه وقتی میری تو خیابون آشنا ببینی.چون تقریبا همه یه جوری با هم آشنا درمیان.حتی از فامیلی یه نفر میتونی دقیق تشخیص بدی مال کدوم قسمت شهره و احتمالا از نوادگان کدوم خاندانه و شغلش چی میتونه باشه :|).ولی اگه فکر کردید نشناختن صاحب رستوران بابای منو ناامید می‎کنه،حقیقتا کور خوندید.تا ما پامونو گذاشتیم تو رستوران،به اون آقایی که قرار بود تختا رو بهمون نشون بده گفت:"امروز حسن آقا هستن یا حسین آقا؟" و من و مامان کف دستمونو از همون لحظه کوبیدیم به پیشونیمون!

یعنی یک کلمه دروغ نمیگفت ها،ولی خب اون بنده خدا دچار این توهم شد که ما از فامیلای صاحب رستورانیم!پرسید :"شما حسن آقا رو می شناسید؟" و بابای من با زیرکی تمام فرمودن:" من فلانی هستم از یزد" :|

بندگان خدا ما رو بلافاصله بردن بخش وی آی پی،به ما چهار نفر یه تخت دوازده نفری دادن،بدو بدو رفتن برامون آبمیوه آوردن،بعد چیپس،بعد به جای این که ما بریم دم صندوق سفارش بدیم اونا اومدن دم تخت سفارش گرفتن،و در تمام این لحظات من داشتم با بابا بحث می کردم و حقیقتا داشتم از استرس می‎مردم!ولی شوک اصلی وقتی وارد شد که غذا رو آوردن.

روی غذا دو سیخ کباب اضافه بود :| اونی که غذا رو آورد گفت:"حسن آقا خودشون گفتن علاوه بر سفارش اینم بذاریم،خودشونم دستشون بنده،گفتن بعدا خدمت می‎رسن!"

من رسما سنکوپ کردم اونجا.بابا که می‏‎خندید و می‎گفت ایرادی نداره،بعدا حساب می‎کنم این دوسیخ کباب اضافه رو.ولی من داشتم به اومدن حسن آقا فکر می‎کردم :|

البته همه چی به خیر و خوشی گذشت و بابا که رفته بود حساب کنه حسن آقا رو هم دیده بود و گویا حسن آقا هم متوجه شده بود که ما نمی‎شناسیمش؛البته این باعث نشده بود که دوسیخ اضافه رو حساب کنه!تازه به بابا گویا فاکتور هم نمی‎داده،دیگه فرزاد مجبور شده بود نامحسوس حساب کنه و بیاد!کلی هم با هم دوست شده بودن و شماره بابا رو هم گرفته بود و یه عالمه از کارت ویزیتاش رو هم بهمون داد براش تبلیغات کنیم؛بعدشم با اصرار برامون یه سرویس چایی رایگان فرستاد و گفت تا نخورین نمیشه برین :|||

خدا برای همه‎تون یه حسن آقا پیدا کنه ایشالا :دی

         سرویس چای حسن آقا :)                                             نمای درونی رستوران حسن آقا :)

اینم از طرقبه رفتن ما :دی

فردای طرقبه هم به خیر و خوشی با رفتن فرزاد و بابا به موج های آبی و رفتن من و مامان به حرم به پایان رسید :) البته صبحش فرزاد با من و مامان اومد حرم،که چون نمیذاشتن بیاد داخل،باهم رفتیم اون رواق پایین پا که مشترکه.فرزاد گشنه‎ش بود،هی مینالید به مامان.در همین اثنی یه خانمی از بغلشون رد شده ظاهرا و نصف نون بربری رو داده به فرزاد با ذکر این که نذریه.یه لقمه ش هم به من و مامان رسید :)اون نمک داخل عکسم نمک متبرکه که تو قسمت نذورات بهمون دادن.

 اینم عکس انگشتریه که از بازاررضا خریدم.در نجف عشق من.که هی ببینمش و هی یاد نجف بیفتم و اگه راست بگن،صواب زیارت امام علی (ع) رو هم داشته باشه.

اینم از مشهد رفتن امسال ما :)

  • Nova
  • چهارشنبه ۸ شهریور ۹۶

نامه رهبری

نامه اول رهبری به عموم جوانان کشور های اروپایی و آمریکای شمالی      انگلیسی     فارسی
نامه دوم رهبری به عموم جوانان کشور های غربی                                انگلیسی     فارسی


  • Nova
  • يكشنبه ۱۴ خرداد ۹۶
این وبلاگ متعلق به یک دانشجوی بی اعصاب،دارای فوبیای شناخته شدن در فضای مجازی و دارای علایق به شدت متنوع و بعضا متضاد می باشد :)