زخم

اون جایی که ترسای زندگیت شبیه ترسای مادر پدرت می‎شن،

اون‎ جایی که نگرانیت باهاشون یکی می‎شه،

اون جا، بدون که داری بزرگ می‎شی.

بی‎خود نوشت: به چشم و نظر معتقدید؟ یعنی، اعتقاد دارید که ممکنه کسی زندگی رو براتون جوری کنه که یه آب خوش دیگه از گلوتون پایین نره؟

اگه معتقدید به چشم زخم، چی‎کار می‎کنید اگه حس کنید کسی چشمتون زده؟

  • Nova
  • چهارشنبه ۱۶ آبان ۹۷

هم‎کلاسیای خوبی دارم خلاصه

تو این مدتی که ننوشتم، یه سری یادداشت تو گوشیم برداشته بودم از سوژه‎های مختلفی که گیر آورده بودم و می‎خواستم راجع بهشون بنویسم. از Sir Lancelot و Sir bounce-a-lot گرفته، تا "مانتوی صعب‎الاتو" و "آیه غیرشریفه". ولی خب ننوشتم و بیات شدن دیگه.

الان می‎تونم از دو سه روز گذشته بنویسم. از چهارشنبه شروع می‎کنم.

صبحش سر کلاس ترجمه، استاد ح. که اتفاقا اصلا و ابدا محبوب بچه‎ها نیست، دوباره از من تعریف کرد؛ برگه‎م رو هم که بهم داد، دیدم بالاش نوشته:

You're already a translator!

(که ترجمه سرهم بندیش می‎شه "تو همین الانشم مترجمی!")

که خب بلافاصله تو قیافه بچه‎ها یه "هم‎خوردگی" خاصی دیده می‎شد که بهشون برخورده بود که استاد چرا از من تعریف کرده. که من با این که درک می‎کنم چرا حسادت وجود داره و شاید خیلی جاهای زندگیم همین حسادت به بقیه استارت فعالیت‎هام رو زده، ولی خب چرا باید این‎جوری نشون بدین به طرف لامصبا؟

به هر روی. کلاس و تعریفای استاد گذشت و من رفتم سراغ استاد بعد از کلاس، که ازش بپرسم ببینم برای پروژه‎مون، می‎تونیم از همینگوی انتخاب کنیم یا نه، ولی استاد گفت می‎خواد من رو مسئول پروژه کنه و فلان و بهمان، و خلاصه درگیر حرف شدیم و من با استاد رفتم بیرون.

ساعت بعدش، کلاس ترجمه اسلامی. رفتم سر کلاس،دیدم به جز دوتا از ترم بالاییا، از بچه‎های خودمون کسی سر کلاس نیست. با این که تعجب کردم، نشستم سر کلاس؛ چون هیشکی بهم نگفته بود که کلاس رو قراره کنسل کنیم یا چی. استاد هم که خدایش بیامرزد، یک ساعت و بیست دقیقه با این دوتا ترم بالایی چرت و پرت گفت و نذاشت ما بلند شیم بریم. من هم که امتحان داشتم ساعت بعدش و نخونده بودم.

زجر کشیدم قشنگ.

از اون بهتر، بعد از یه ساعت هم‎کلاسیم بهم زنگ زد، که جواب ندادم. اسمس داد که "کچایی؟"، منم گفتم سر کلاس. جواب داده:

"عه، مگه کلاس تشکیل شده؟ :))))"

به خدا می‎خواستم پیداش کنم و تیکه تیکه‎ش کنم. همه‎شون هماهنگ کرده بودن و به من نگفته بودن!

باز کظم غیظ کردم رفتم.

یه نکته تو پرانتز هم این که، چون معمولا من جزوه‎های خوبی می‎نویسم، بچه‎ها زیاد ازم جزوه‎ می‎گیرن. از ترم پیش هم بنا به گفته امام حسین(ع) که "نیاز مردم به شما، از نعمت‎های خدا بر شماست"، سعیم رو کردم بی حرف جزوه بدم بهشون و حرص نخورم که جزوه‎م رو دست به دست بین خودشون می‎گردونن. 

(یادی بکنیم از ترم سه، که عزیزان جزوه تایپ شده من رو بی اجازه گرفتن فرستادن تو گروه و صبح امتحان دیدم جزوه پرینت شده‎م دست تک تکشونه)

ولی چهارشنبه یکی‎شون اومد پیش من (که خودش از من جزوه نگرفته بود) و از دست خطم تعریف کرد و بعدش گفت:

"ولی یه تیکه از جلسه آخر با اونی که من نوشته بودم تناقض داشت‎ها، اشتباه نوشتی" 

خب نخون خواهر من! نخون! تو که خودت جزوه داری اصلا بی‎جا کردی جزوه من رو گرفتی. دیگه ناز نخودکشمشی‎تون رو کجای دلم بذارم آخه؟!

خلاصه. این‎قدر حالم داغون بود و گرفته، که بعد از نماز خوندن همون‎جا تو نمازخونه زنگ زدم به مامانم و با بغض براش تعریف کردم که چه جوری باهام رفتار می‎کنن.

بعدش هم با همون اخلاق نداشته رفتم سر کلاس. اون‎جا بود که دیگه عنان از کف از دست دادم.

بچه‎ها داشتن از همدیگه می‎پرسیدن کلاس قبلی تشکیل شده یا نه؛ بعد یکی‎شون بلند برگشت گفت ازفا رفته. بعد یکی‎شون چرخید طرف من و گفت:

"واقعا؟! تو رفتی سر کلاس؟!"

"آره"

"چرا خب؟!"

"چون هیشکی بهم نگفته بود نباید بریم."

"من که سر کلاس گفتم نریم!"

"من داشتم با استاد حرف می‎زدم کلاس که تموم شد. کسی بهم نگفت."

یکی از پسرا با یه نگاه عاقل اندرسفیه:

"یعنی شک هم نکردی؟"

"نه. دوتا بچه‎های ترم بالایی بودن."

دختره:

"الان یعنی همّه ما غیبت خوردیم؟!"

"من نمی‎دونم."

"اسم شما رو پرسید؟"

"آره."

خب خیلی دلتون می‎خواست کسی سر کلاس نره، یا باید یه کلمه تو اون گروه دانشگاه می‎نوشتین، یا فکر می‎کردین کسی که داره با استاد حرف می‎زنه درگیر شر و ورایی که شما بعد از کلاس می‎گید رو نمی‎شنوه. می‎خواستین غیبت نخورین باید به اون دوتا ترم بالایی هم می‎گفتین. به فرض که من نمی‎رفتم، اون دوتا هم نمی‎رفتن؟

این بود وضع چهارشنبه‎ی من، منهای این که بعد از کلاس هم دوستان بیخ گوشم حشیش کشیدن و من بعدا فهمیدم حشیش بوده.

پی‎نوشت: تغییر نام دادم. می‎خوام مطمئن باشم کسی این‎جا رو با حدس و گمان پیدا نمی‎کنه.

  • Nova
  • جمعه ۱۱ آبان ۹۷

شیراز حتی.

برای کلاس هفته بعد ادبیات آمریکا، باید "گوژپشت نوتردام" دیزنی رو ارائه بدم. ده بار دیدمش طی هفته قبل. ولی الان که می‎خوام پاور پوینتش رو درست کنم و سه ساعته پای لپ تاپ نشستم، یه کلمه هم پیدا نمی‎کنم و مغزمم کلا خالیه.

همه به جز خاله و دخترخاله رفتن پیاده روی اربعین. منم می‎تونستم برم و خب، اصلا نخواستم. دل دل کردم، ولی تهش که یه ذره دلم راضی شده بود که برم مامان و بابا رو راضی کنم برای رفتن؛ دیدم دقیقا یکی دو ساعت پیشش سایت دانشگاه بسته شده و بدون هیچ گونه تمدید زمانی‎ای، دیگه فایده هم نداره ثبت نام کنم. نمی‎دونم خوشحال شدم، ناراحت شدم، خیالم راحت شد یا کلا اهمیتی ندادم. مهم اینه که الان اینجا خالی و دلگیره. خیلی زیاد.

شیطونه میگه برای هفته بعد بلیت بگیرم برم خونه. یه اربعین موندم اینجا. بسمه.

قرار بود با زینب بریم تئاتر. مامان زنگ زد که امروز صب زوار رفتن و خاله دلش تنگ میشه آخر هفته‎ای و برو شب بمون. بهش گفتم نمی‎رم. ناراحت شده. واتس اپ پیام دادم، ندید. ساعت شیش یهو اعصابم به هم ریخت، دوبار به گوشی مامان زنگ زدم، یه بار به خونه. جواب نداد. زنگ زدم به گوشی بابا. گفت مامان جون رو برده حموم. می‎خواستم ازش اجازه بگیرم، بعد به زینب زنگ بزنم و بریم تئاتر. نشد.

بهش گفتم فردا بریم، ولی هنوز ناراحته.

می‎خواستم برم استخر، نرفتم. هدیه هم رفت تولد دوستش. زهرا موند تو اتاق و هم اتاقی چهارمی هم که رفته بود با مامانش. 

بلیت مشهد بگیرم یا یزد؟

  • Nova
  • پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷
این وبلاگ متعلق به یک دانشجوی بی اعصاب،دارای فوبیای شناخته شدن در فضای مجازی و دارای علایق به شدت متنوع و بعضا متضاد می باشد :)